تبليغاتX
حیاط کوچک پاییز
حیاط کوچک پاییز
سه شنبه ششم فروردین 1387
 

باران نیمه شب...

تمام یادهای زندگی ام را در چمدان کوچکم چپانده ام و دوان دوان هفت یا هفتاد و یا شاید هفتصد کوچه ی تاریک را برای رسیدن به آخرین قطار ایستگاه طی می کنم.

 

رسیدم و اینبار به موقع.

 

نارسیس! کسی که شیفته ی خود شد و از عشق خود...مُرد!...راننده است! و من تنها مسافر این قطار.

می دانم زمانی قطار خواهد ایستاد که خطوط موازی ریلها به هم برسند و نمی دانم تا کی می توانم «به رفتن زنده باشم، نه به رسیدن ».(1)

...

می میرم و می دانم هرگز از نو زاده نخواهم شد.(2) 

 

 


      ۱-      (به رفتن زنده ام نه به رسیدن)-حسین منزوی.

2-      (زندگی یک سلسله مرگها و رستاخیزهاست.بمیریم،کریستف،تا از نو زاده شویم.)-قسمتی از وداع با ژان کریستف-رومن رولان.

 

+ نوشته شده توسط قاصدک
شنبه چهارم اسفند 1386

از «کافکا»:

نگهبان

از کنار نگهبان اول گذشتم.سپس وحشت کردم، دوباره برگشتم و رو به نگهبان گفتم:«وقتی رو برگردانده بودی از این جا گذشتم.»نگهبان به پیش روی خود نگاه کرد و ساکت ماند.گفتم:«ظاهرا نباید این کار را می کردم.»نگهبان همچنان ساکت ماند.«سکوت تو به معنای اجازه ی عبور است؟»...

رابینسون کروزو

اگر رابینسون هرگز، بلند ترین، یا به عبارت بهتر، قابل رویت ترین نقطه جزیره را ترک نمی کرد، به خاطر تسلا، یا از سر فروتنی یا ترس یا نادانی یا اشتیاق، خیلی زود نابود می شد؛ ولی از آن جا که بی توجه به کشتی ها و دوربین های ضعیفشان تمام جزیره خود را وارسی کرد و از آن لذت برد، زنده ماند و سرانجام هم در پی یک سلسله وقایع در خور تعمق پیدا شد.

 

+ نوشته شده توسط قاصدک
جمعه پنجم بهمن 1386

دیروز بود.شایدم صد قرن پیش بود که دیدمت.گفته بودی زمان اهمیت نداره.با من به زبونی حرف زدی که یک کلمه ش رو هم نفهمیدم.مثل وقتایی که آهنگای اسپانیایی گوش میدم تا نفهمم چی میگه.بعد فهمیدم زبان هم مثل زمان اهمیت نداره.مثل این بود که داشتی به زبون  آمریکای لاتین حرف می زدی و من یاد «صد سال تنهایی»خودم افتادم.چه فرقی داره صد سال تنهایی مال من باشه یا «مارکز»یا هر کس دیگه ای؟معلومه که شخص هم مهم نیست. بعد،من داشتم نامه ای رو که گوش بریده «ونگوک» توش بود باز می کردم و تو داشتی نقشه «برجهای مالزی»رو با «معماری پایدار» مطابقت میدادی و من نفهمیدم اهمیت گوش بریده «ونگوک» بیشتره یا «معماری پایدار»و یا حتی «برج»؟تو گفتی اهمیت رنگ زرد(1) لباس «بودا» از همه چی بیشتره حتی از خود «بودا».اونوقت من تو رنگ قرمز شقایق «سهراب» گم شدم.

تو گفته بودی وقتی تنهایی حتی اگه «سهراب» هم بیاد زنگ بزنه درو براش باز نکن... .

...می گفت تماشاچیها نقال رو به جون «تهمینه» و «رودابه» و «گردآفرید» و همه اونای دیگه قسم داده بودن که نکشدش... .(2 )

نمی دونست وقتی از بین آتش عبور می کنه؛خاکستر میشه.

...

وقتی مُردم هفت شبانه روز کوچه رو چراغونی کردن و سور دادن.تو رفته بودی تو تشییع جنازه «مارینا تسوه تایوا»3) که خودش رو حلق آویز کرده بود شرکت کنی و برای بچه ش که تو سالهای جنگ جهانی از گرسنگی مرده بود اشک بریزی.

من وصیت کرده بودم جنازه مو تو بزرگترین هرم مصر دفن کنن ولی گفتن اینجا جا نداریم و من رو تو «موهنجودارو»(4)دفن کردن. حالا من خیلی وقته که مردم ولی تو هنوز از تشییع جنازه برنگشتی.

 


   

1-رنگ زرد نماد تعقل است.

2- رسمی کهن در مراسم نقالی قهوه خانه ای.

3-شاعره روس برگزیده قرن بیستم.

4- بزرگترین شهر تمدن هاراپا در هند که اکنون اثری از آن به جا نمانده.

 

+ نوشته شده توسط قاصدک
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
 

من یک ایرانیم با دو هزار سال تاریخ و فرهنگ و مدنیت و ... که از وقتی دست چپ و راستم رو از هم تشخیص دادم با این مسائل آشنا شده ام که روز به روز باعث افزایش غرور ملی من و هم وطن هام شده و هی افتخار کردیم...اینور رفتیم افتخار کردیم....اونور رفتیم افتخار کردیم....خلاصه همش افتخار و افتخار و همین....انقدر به خودمون افتخار کردیم که بدون اینکه خودمون هم خبر داشته باشیم دچار یه جور فاشیسم پنهان ایرانی! شدیم.....الان با این همه افتخار از اون همه فرهنگ چی داریم؟الله اعلم.مهم اینه که ما هنوز داریم افتخار می کنیم.

ما بافرهنگ «بودیم».«زمانی» ما اولین قانون مدنی رو تدوین کردیم.در زمانی که پادشاهان سایر کشورها با بیرحمی از برده ها کار می کشیدند تا هرم و کلسئوم و...بسازند؛ما به هنرمندان کشورهای مختلف دستمزد می پرداختیم تا پایتخت مردمی این سرزمین رو بسازند.«زمانی»....

به جز افتخار به گذشته الان به کدوم شیوه زندگی باید ببالیم؟ما علاوه بر ایرانی بودن مسلمانیم.وقتی امام این آئین به مردمی که به استقبالش رفته بودن و به دنبال اسبش میدویدن میگه با من مثل قیصر و کسرا برخورد نکنین و مردم رو از این کار نهی می کنن؛ چرا ما هنوز این عادتمون رو ترک نکردیم؟

چرا با این همه غرور و افتخار، مردم استانهای این کشور به گدایی ملی واداشته میشن؟

...

بهتره همچنان به گذشته مون افتخار کنیم.

 

 

+ نوشته شده توسط قاصدک
یکشنبه هجدهم آذر 1386

 

 

چند وقتی بود که منزوی نخونده بودم.به این دلیل که داداش جونم کتابامو ورداشته برده بود که به قول خودش دونه دونه شعرا رو درست و حسابی بررسی کنه.(یکی نیست بهش بگه آخه معلم ریاضی رو چه به این حرفا که تن شاعرای قدیم و جدید رو تو گور می لرزونی؟) بعد از این مدت از خوندن چند باره این اشعار ناب حسابی ذوق کردم و خواستم شما هم ذوق کنید.

 

  

***

 

سوار زورق بی بادبان دربدری،

دوباره عزم کجا داری؟ای دل سفری!

 

تو را قرار همیشه است با سفر نه مگر

بگندد آب اگر با سکون کند سپری

 

دل من! آی!حذر کن که بحر رام پسند

به صخره هات نکوبد به جرم خیره سری

 

چو رهسپار به دریای بی کرانه شوی

حذر! که ره نزنندت فسون غول و پری

 

حذر که موج بلا در کمین نشسته تو را

که تخته بشکندت چون ز ورطه می گذری

 

به بوی خون چو به گردت زنند حلقه مرگ

چگونه می رهی از کام کوسگان جری؟

 

حذر کن از شب طوفان و مه که گم نشوی

که جادوان نبرندت ز ره به عشوه گری

 

حذر که زین نگذارد تو را به گرده جان

دوالپای زمان باز هم به بی خبری

 

به جستجوی کدامین جزیره خواهی رفت؟

در این قلمرو از نام و از نشانه بری

 

جزیره نیست نهنگی که خفته است بر آب

به هوش باش فریب دوباره اش نخوری!

 

   

***

 

نوبت آمد می نوازد نوبتی ناقوسمان

تا بگیرد رودهامان راه اقیانوسمان

 

آذرخشی بود و غرید و درخشید و گذشت

بانگ نوشانوشمان و برق بوسابوسمان

 

ما نشان خود رقم بر دفتر دلها زدیم

آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان

 

چشم های کینه ور هم معنی دیگر نیافت

ز ابتدا تا انتها جز مهر در  قاموسمان

 

عشقمان چتری گشود و بست و رفت و مانده است

لای دفترهای عاشق ها پر طاووسمان

 

کشته می شد باز از باد اجل حتا اگر

شعله خورشید روشن بود در فانوسمان

 

کرد بخل سرنوشت از نوشدارویی دریغ

فرصت ماندن نداد این بار هم کاووسمان

 

یک به یک یاران غار از دست رفتند و هنوز

حکم می راند به مرگ آباد دقیانوسمان

 

قصه گنگ و کر و ما و جهان می بود اگر

 از قفس می شد رها هم ناله محبوسمان

 

گیرم این رویای آخر ساحت آرامش است

کو ولی یارای خواب از وحشت کابوسمان؟

 

قافیه زنگ کلام است آری اکنون بشنوید:

زنگ حسرت می زند در قافیه افسوسمان

 

 


 دوستان عزیزم،برای اطلاع از به روز رسانی این وبلاگ لطفا در خبرنامه عضو شوید تا بتونم راحت تر خبرتون کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط قاصدک


  RSS